دانلود پایان نامه

گرديد. ارسطو ميان عقل و ماده تمايز دقيقي تعيين نكرد. او عالم خارج را مبناي تاثرات حسي دانست و يادگيري را در اين رابطه معتبر مي‌شناخت. به عقيده او قانونهاي طبيعت را فقط از طريق تاثرات حسي نمي‌توان كشف كرد، مگر به ياري شعور و خرد كه اطلاعات لازم را از محيط به دست مي‌آورد. ارسطو برخلاف افلاطون معتقد بود كه انديشه به طور مستقل و بي‌ارتباط با محيط وجود ندارند. جهان خارج سرچشمه معرفت است. همانطور که در ملاحظه نموديد سواد اطلاعاتي نيز به يادگيري از طريق دريافت از محيط و تلاش فردي تأکيد دارد لذا ميتوان رابطه مستقيم بين بنياد تجربه گرايي و سواد اطلاعاتي را احساس نمود و اثبات کرد که سواد اطلاعاتي از نظر فلسفي از بنياد تجربه گرايي پيروي مي نمايد(قشقايي،1378) 42434445
يكي از مهمترين خدمتهاي ارسطو به روان‌شناسي نظريه همخواني يا تداعي انديشه‌هاست كه در حافظه داراي كاربرد مهمي است. به اين معنا كه مجاورت زماني و مكاني دو چيز يا مشابهت و تضاد آنها يكي ديگري را به ياد مي‌آورد و هر چه همخواني بيشتر باشد يادآوري مطالب سريعتر و جامعتر خواهد بود.
فيلسوفان و انديشه‌وراني مانند جان لاك1 (1632 – 1704) ، جرج بركلي2 (1685 – 1753)، ديويد هيوم 3(1711 – 1776) و جان استوارت ميل4 (1806 – 1873) به گسترش تجربه‌گرايي ياري دادند. به اعتقاد آنان معرفت واقعي از راه حواس حاصل مي‌شود و ادراك تجربه حسي تنها وسيله ارتباط انسان با واقعيت ها و جهاني است كه او را در برگرفته است. اين برداشت سبب شد كه پژوهندگان به جاي عقل فطري و نيروهاي ذاتي به اهميت حواس و نقش همخواني و نظريه‌هاي محرك – پاسخ توجه كنند(گنجي،1382). 46
تجربه‌گرايان و تداعي گرايان را در روان‌شناسي نظريه پردازان محرك – پاسخ 5 مي‌نامند. به اعتقاد اينان يادگيرنده حالت انفعالي دارد و رفتار او در اختيار با تابع نيروهاي دروني و بروني است. اين دسته از نظريه را غالباً ذره‌پرداز يا ذره‌گرا ، استحاله‌گرا و ماشين‌وار نيز عنوان كرده‌اند. زيرا كار اصلي در اين دسته از نظريه‌ها بررسي عناصر و اجزاء بسيار كوچك يادگيري به روش و زبان علوم طبيعي است و تاكيد آنها بيشتر بر شيوه شرطي شدن است. به اين معنا كه محرك با عاملي در محيط بروني يا دروني كه پاسخ يا رفتار ناميده مي‌شود ارتباط پيدا مي‌كند. ( سيد محمدي، 1377)
2-1-12- پيشينه نظريه‌هاي يادگيري
چون يادگيري داراي پيشينه كهني است، در اين بخش كوشش مي‌شود به اختصار و ترتيب ز ماني به بيان مهمترين نظريه‌هاي يادگيري پيش از قرن بيستم اقدام گردد.
– نظريه لوح سفيد 147
با توجه به مبحث تجربه‌گرايي در فصل دوم جان‌لاك نخستين كسي است كه به مخالفت با فطري بودن عقل و يادگيري از راه پرورش نيروهاي رواني پرداخت. به نظر او كمتر افراد يا جامعه‌اي پيدا مي‌شوند كه داراي طبع و سرشتي يكسان يا فكر و عقيده‌اي مشترك باشند. ذهن آدمي هنگام تولد همانند لوح سفيدي است كه هيچ‌گونه فكر ذاتي در ان نقش نبسته است. هر فكر و عقيده‌اي از راه تجربه و حواس حاصل مي‌شود. اين برداشت جديد به عنوان تجربه‌گرايي يا مسلك تجربي شناخته شد. تجربه‌گرايي فلسفه خردگرايي افلاطون و دكارت را هدف حمله‌هاي مستقيم خود قرار دارد. زيرا اين دو فيلسوف عقل را مايه سرچشمه معلومات مي‌پنداشتند. لاك‌ يادگيري را ادراكي مي‌دانست كه از راه تجربه‌ها به دست آمده باشد. چون ذهن از عالم اشياء جداست، بنابراين اشيايي كه ادراك مي‌شوند فقط تصورات يا مثلي از اشياء مي‌باشند.
– نظريه شكوفايي طبيعي248 4950 51525354
يكي ديگر از نظريه‌هاي مهم يادگيري را بايد شكوفايي طبيعي يا طبيعت‌گرايي رومانتيك نام نهاد. اساس اين نظريه بر پاك سرشتي و فطرت نيكوي آدمي استوار است كه با محيط خود رابطه فعالانه‌اي دارد. چون عقل نمي‌تواند همواره راهنماي او باشد احساسات و عواطف بهترين رهبر و مظهر واقعي طبيعت او مي‌باشند. پيشرو و الهام‌بخش اين نظريه ژان‌ژاك روسو3(1712 – 1778)، فيلسوف و دانشمند معروف فرانسوي است و پس از او بايد ژان هانري پستالوزي4(1746 – 1825)، مربي بزرگ سويسي و فريدريخ فروبل5(1782 – 1852) فيلسوف و مربي نامدار آلماني، را نام برد(اصلاني،1383)
– نظريه اندريافت 6
جان فردريش هربارت7را بايد طراح اصلي نظريه اندريافت به شمار آورد. وي مانند پيشينيان خود، به دوگانگي تن و روان معتقد بود و چون عملاً در كار آموزش و پرورش شركت فعال داشت هدف تعليم و تربيت متعالي را رشد منش يا خصلت اخلاقي مي‌شناخت ولي آن را به بخشهاي عقلي و اخلاقي تقسيم نمي‌كرد، زيرا به عقيده او خود نفس يا روان به نيروهاي مختلف قابل تقسيم نيست(سياسي،1380)
اين دانشمند هر فرد را داراي روح يا روان واحدي مي‌دانست كه پيش از تجربه وجود دارد و ترتيب قرار گرفتن انديشه‌ها و تصورات در ذهن همانند وضع الكترونها در هسته است. يعني همان‌طور كه از تركيب و تنظيم اين ذرات الكتروني و مدارهاي آنها خصوصيت جسم مورد نظر ايجاد مي‌گردد، روان نيز محصول مجموعه‌اي از انديشه‌ها و تصوراتي است كه فرد در معرض آنها واقع مي‌شود. هربارت علاقه زيادي داشت كه اصول علوم انساني را براساس علم فيزيك و زيست‌شناسي بنا نهد. وي روان‌شناسي را به منزله ” شيمي رواني ” تلقي مي‌كرد(قاسمي،1385)
– نظريه ساخت‌گرايي155 5657
روان‌شناسي تيچنر در آغاز هيچ‌گونه نام مشخص نداشت، اما پس از مدتي به نام ساخت‌گرايي شهرت يافت كه آميخته‌اي از تداعي‌گرايي و روش تجربي است. در واقع ساخت‌گرايان به بررسي ساخت فرايندهاي رواني يا ذهني مي‌پرداختند و معتقد بودند كه وجدان آگاه آدمي حوزه مجاز و شايسته‌اي براي بررسيهاي علمي به شمار مي‌آيد، به ويژه آنكه ذهن از تداعي انديشه‌ها تشكيل يافته است و براي پي بردن با ماهيت پيچيده اين تداعيها بايد آنها را به اجزاء تشكيل دهنده‌شان تجزيه كرد كه همان خودكاوي است. به عقيده تيچنر دانشمندان و پژوهشگران كه با اتكاء به مشاهده پديده‌ها بررسيهاي خود را انجام مي‌دهند و نتايج معتبر به دست مي‌آورند، درون‌نگري نيز نوعي مشاهده علمي است. آزمودنيها زماني كه در معرض رويدادها و آزمايشهاي درون‌نگري قرار مي‌گرفتند احساس تجربي خود را بي‌درنگ بيان مي‌كردند. چنانكه وقتي به آنان يك تخته قالي نشان مي‌دادند، آنها ادراك خود را از شكل، اندازه، رنگ، طراحي و بافت آن بيان مي‌داشتند، نه آنكه اطلاعات و ذوق و سليقه خود را درباره قالي ابزار كنند(مروجي،1389)
2-1-13- نظريه كارگردگرايي(بنياد علمي خود -راهبري يادگيري)25859 60 61 62
كاركردگرايي ديدگاهي است كه در آن فرايندهاي رواني و رفتارها به موجود زنده ياري مي‌دهند تا با محيط مادي و اجتماعي خود سازش پيدا كند (هايد بردر 1933). اين مكتب فكري يا چشم‌انداز آموزشي براي نخستين بار به وسيله جان ديويي3و جيمز اينجل4در دانشگاه شيكاگو اعلام وجود كرد، اما آثار و افكار ويليام جيمز5 بيش از همه در تكوين اين نظريه نقش‌آفرين است. وي در سال 1890 كتاب دوجلدي خود را به نام اصول روان‌شناسي منتشر ساخت و اساس كاركردگرايي را در آن مشخص نمود. جيمز يك تجربه‌گرا بود و اعتقاد داشت كه تجربه نقطه آغاز بررسي انديشه است، نه تداعي‌گرايي به عقيده او انديشه‌هاي ساده نسخه تاثرات و دروندادهاي محيطي نيستد،‌ بلكه محصول فكر نظري و مطالعاتي هستند(ابراهيم زاده،1375)جيمز وجدان را فرايندي پايدار و پيوسته مي‌دانست، نه مجموعه‌اي از يك رشته اطلاعات جدا از يكديگر. به عقيده جيمز وجدان همواره در حال دگرگوني و تغيير است. وقتي تجربه تغيير كند جريان انديشه نيز تغيير مي‌كند. وجدان از همان روز تولد در معرض انبوه اشياء و روابط قرار مي‌گيرد و آنچه كه احساسهاي ساده ناميده مي‌شود ناشي از تبعيضهاي شديد و نارواست. بنابراين جيمز هدف وجدان را ياري دادن به افراد آدمي مي‌داند تا بتوانند با محيط خودسازگاري پيدا كنند. همانطور که در اين مطلب مشهود است نظريه کارکرد گرايي به تلاش فرد براي بدست آوردن اطلاعات و يادگرفتن آنچه بايد يادبگيرد تأکيد دارد ، همچنين خود راهبري شدن يادگيري نيز بر آن بخش از يادگيري تأکيد دارد که فرد را به خود فراگيري اجبار مي نمايد لذا ميتوانيم بگوييم بنياد علمي خود راهبري يادگيري نظريه کارکرد گرايي در يادگيري مي باشد . كاركرد گرايان انديشه‌هاي جيمز را اساس نظريه يادگيري خود قرار دادن و هنگامي كه جان ديويي در سال 1896 مقاله‌اي به عنوان “مفهوم قوس بازتاب در روان‌شناسي1” منتشر ساخت آغاز كار نظريه كاركردگرايي به شمار آمد. چكيده سختن ديويي در اين مقاله اين بود كه فرايندهاي رواني را نمي‌توان به اجزاء جداگانه، آن‌گونه كه ساخت‌گرايان معتقد بودند تقسيم كرد، بلكه وجدان را بايد به صورت كل آن در نظر گرفت. “محرك2” و “پاسخ3” نقشهايي را كه اشياء و رويدادها بر عهده دارند توصيف مي‌كنند، اما اين نقشها را نمي‌توان از حقيقت كل جدا ساخت(معرفت،عضدي، 1386) 636465

كاركردگرايان كه زير تاثير نوشته‌هاي داروين درباره تكامل و بقاء قرار گرفته بودند عقيده داشتند كه فرايندهاي رواني را نمي‌توان از محيطي كه در آن رخ مي‌دهند جدا ساخت. در واقع كاركرگرايان سودمندي و بهره دهي فرايندهاي رواني را در ياري دادن به افراد در سازش با محيط و بقاء نوع مورد بررسي قرار مي‌دادند و مسائلي مانند ساخت بدني، وجدان، انديشيدن، احساس و داوري كردن را عواملي كاركردي به شمار مي‌آوردند و نسبت به اينكه چگونه فرايندهاي رواني عمل مي‌كنند، چه كارهايي مي‌توانند انجام دهند و چه تفاوتهايي با شرايط محيطي به وجود مي‌آورند علاقه نشان مي‌دادند. همچنين، تن و روان را جدا از يكديگر نمي‌پنداشتند، بلكه آنها را واحدهايي متعامل و تاثيرگذار در يكديگر مي‌دانستند.كاركردگرايان با روش درون‌نگري سخت مخالفت مي‌كردند. اين مخالفت نه به منظور بررسي وجدان بود، بلكه به واسطه نحوه و چگونگي بررسي آن بود. ساخت گرايان با روش درون‌نگري به پژوهش وجدان مي‌پرداختند و آن را به اجزاء و عناصر جدا تقسيم مي كردند. به عقيده كاركردگرايان اين امر ناممكن و بيهوده بود و مي‌پرسيدند كه وقتي پديده‌اي به گونه‌اي مجزا بررسي شود چگونه مي‌توان اطمينان يافت كه به بقاء موجود زنده مي‌تواند ياري دهد(سيف،1382)
ديويي (1900) يا اعتقاد به اينكه نتايج آزمايشهاي روان‌شناسي براي زندگي روزمره سودمند و ارزنده‌اند به بحث درباره همنوايي و همياري روان‌شناسي با آموزش و پرورش مي‌پردازد. گرچه اين امر هدفي شايسته و ستودني بود، اما به واسطه آنكه دايره فعاليت و برنامه كارش بسيار گسترده مي‌نمود دشوار و مساله آفرين نيز بود. به اين جهت كاركردگرايي جاي خود را به رفتارگرايي داد كه در دهه‌هاي نخست قرن بيستم جايگاه خاصي را اشغال كرده بود. (اصلاني، 1383)
2-1-14- خود – راهبري يادگيري166
جهت روشن شدن مفهوم خود-راهبري يادگيري و کاربرد آن در اين مطالعه ابتدا به بررسي سوابق مفهومي آن پرداخته مي شود :
2-1-14- 1- تعريف خودراهبري يادگيري 128
همه ما مي دانيم که امروزه، نظام هاي آموزش عالي بسياري از كشورهاي پيشرفته جهان مي كوشند تا افراد را به صورت انسان هاي خودراهبر پرورش دهند. ويليامز مي نويسد كه دانشجويان بايد با درك و توانمندي لازم براي درگيري در يادگيري مستمر براي ارتقاي توانمندي خود پا به دوره هاي حرفه اي بگذارند، تحقيقات نشان داده است كه دانشجويان نيازمند دريافت آموزش ها و حمايت هاي لازم براي ايجاد مهارت هاي مربوط به يادگيري در خود مي باشند و تبديل فراگيران به يادگيرندگان خودراهبر باعث خواهد شد كه آنها خود بتوانند نيازها و اهداف يادگيري خود را متناسب با دانش موجود تعيين كنند. افزايش خودراهبري در يادگيري باعث افزايش پيشرفت تحصيلي و در نهايت، تداوم يادگيري هميشگي

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید